Skip to content
 
   
     
             
   
 
 
         
   

آخرین مطالب

     
 
   
                 
       
         

بدون عنوان

این پست عنوان ندارد! عنوان نمیخواهد! این پست زندگی است، زندگی این روزهای من! ساده و دوست داشتنی! این پست عشق است! عشق قدیمی من! عشقی که قدیمی میشود، اما کهنه هرگز! این پست محبت است! محبت جاری در زندگی مشترکمان! که موج موج به ساحل عشقمان میرسد و هر روز بیشتر غرقمان میکند! غریق میشویم در دریای عشقمان. غریق، و بی نیاز از نجات غریق!
این پست برای تو است. برای چشمانت. برای دستانت. برای زیبایی ات. برای گیرایی ات. برای همه خوبیهایت.
این پست عنوان ندارد، اما پشتوانه دارد! پشتوانه اش عشق است، و یک دنیا علاقه که دارم، و یک دنیا محبت که داری، و یک دنیا اشتیاق که دارم، و یک دنیا خوبی که داری، و یک دنیا کاستی که دارم، و یک دنیا بزرگواری که داری...
دنیاهاست پشت این پست، پشت این پستی که عنوان ندارد...
این پست عنوان ندارد. عنوان نمیخواهد! که هیچ عنوانی گویا نیست، که اگر میشد نگاه را نوشت، متن هم نمیخواست، و فقط یک نگاه مینوشتم برایت، که از نگاهم بخوانی تمام حرفهایم را...

یکشنبه دهم آذر 1392 | نویسنده : ققنوس
                 
     
                 
       
         

فهرست شیندلر

امشب فیلم لیست شیندلر رو دیدیم. سه ساعت تمام محو فیلم بودیم. یه شاهکار بود. با فیلم بغض کردیم، استرس داشتیم، واقعا فوق العاده بود. تصویر تمام شکنجه ها، تحقیرها، کشتار، بی رحمی، تغییر آدمها، محبت، انسان دوستی، حقارت، شقاوت...
اونقدر تو این فیلم احساسات مثبت و منفی جریان داشت که هر چقدر بگم کم گفتم... خیلی حرف برای گفتن داشت و میشه ساعتها ازش نوشت! ولی هرچقدر هم بنویسم جای دیدنش رو نمیگیره! حتما دوباره م یبینمش...

سه شنبه پنجم آذر 1392 | نویسنده : ققنوس
                 
     
                 
       
         

مرا ببخش

مرا ببخش بانو، اگر عقل معاشم گاه از تو دورم میکند...
مرا ببخش اگر گاه گاه عاقلی را درگیر عاشقی میکنم! عاقلی که نه، که عشق خالص عین عاقلی است و این ادراک عظیم هرگز به تفکر هیچ نیازی نداشته...
مرا ببخش اگر عشق پاکمان را گاه گاه به چرندیاتی چون توهم آینده نگری، قناعت، حسابگری، و هزاران واژه ظاهرا عمیق و اصالتا بی معنی می آلایم...
دوشنبه چهارم آذر 1392 | نویسنده : ققنوس
                 
     
                 
       
         

میدانی؟

میدانی چه میخواهم؟ از تو، از ما، از تمام دنیا! یک لبخند! یک لبخند زیبا بر لبانت! برای یک لحظه خندیدنت، جان میدهم! لبخندت را به من میدهی؟ همان لبخندی که از ته دل بر لبانت جا خوش میکند و به اعماق قلبم میرسد! همان لبخندی که بر صورتت، بر زندگیمان، بر تمام دنیایم میتابد!

میدانی تمام امید شب و روز من به لبخند تو بند است؟ میدانی لبخندت که بند می آید بند بند وجودم درد میگیرد؟ میدانی تمام زندگیم را میدهم برای خنده ات؟ میدانی وقتی نمیدانم چطور لبخندت را که محو شده برگردانم میمیرم؟ میمیرم! بارها و بارها و بارها! تا دوباره به رویم بخندی و زندگی ببخشی و تمام جان از دست رفته ام را برگردانی!

میدانی برای خنده ات میمیرم... میدانی هر لحظه ای که نخندی دلتنگ لبخندت میشوم... همیشه بخند... از ته دل بخند...

چهارشنبه دهم مهر 1392 | نویسنده : ققنوس
                 
     
                 
       
         

یک عاشقانه جاودانه

یک نیمکت تنها، یک نیمکت تنها که به تنهایی پایان میدهد یه یک عمر تنهایی دو نفر! که تمام میکند تنهاییها را و طلوعی میشود برای همه خوبیها و زیباییهای زندگی...

یک نیمکت تنها که آغازی میشود بر پایان بی کسی. که آغازی میشود برای بودن. برای با هم بودن. یک نیمکت تنهای ساده...

یک نیمکت تنهای ساده که آغازی میشود بر رشته ای بی پایان. بر عشقی ناتمام. بر جاودانه ای بی مرز. بر جهانی بی کران.

یک نیمکت تنهای ساده، به سادگی، آغاز یک عشق، تولد یک خانواده، نوشتن یک تاریخ، ظهور یک تمدن! تمدنی با سنگ بنای محبت.  با فرهنگ مهر. با قانون امید...

یک عشق ساده، یک عشق عمیق، یک عشق وسیع، یک عشق رفیع، یک عشق عظیم!

تمام عظمت زندگی را با تو تجربه کردم، کشف کردم، و هنوز چه لذتها و چه رازها و چه زیباییهایی که هر سال، هر ماه، هر هفته، هر روز، هر ساعت، و هر لحظه با تو کشف میکنم...

رویای ناتمام ما همچنان ادامه دارد، و این رویا تا پایان دنیا جاودانه خواهد ماند...

پ.ن: 1386/6/6 یعنی خاص ترین روز تاریخ برایم. خوشحالم که یکبار دیگر تا ششم شهریور زندگی کردم...


چهارشنبه ششم شهریور 1392 | نویسنده : ققنوس
                 
     
                 
       
         

مُد

مُد. این ها چی فکر می­کنند؟ فکر می­کنند مُد آن چیزی است که با فصل عوض می­شود؟ از چهار گوشه دنیا می­آیند تا لباس­هایشان، جواهراتشان، کلکسیون کفش­هایشان را نمایش بدهند؟ معنایش را نمی­دانند. مُد فقط روشی است که بگویی: من هم به دنیای شما تعلق دارم. همان یونیفرم ارتش شما را به تن دارم، به این طرف شلیک نکنید.

از وقتی همزیستی گروهی مردان و زن­ها در غارها شروع شد، مُد تنها روش برای ابراز منظوری بود که همه می­فهمیدند؛ حتی غریبه ها: ما یک لباس پوشیده­ایم، من از قبیله شما هستم. بیایید در برابر ضعیف­ترها متحد بشویم و بقایمان را تضمین کنیم.

پ.ن: "برنده تنهاست" اثر پائولو کوئلیو، ترجمه آرش حجازی

پ.ن2: باز معلوم نیست تو این بلاگفا چه خبر شده که باید با چیز شکن بازش کرد!
برچسب‌ها: پائولو کوئلیو, آرش حجازی, برنده تنهاست, پائولو شنبه دوم شهریور 1392 | نویسنده : ققنوس
                 
     
مطالب قدیمی‌تر